نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند


منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام  به بد دیدن



احساس بد و تلخ گیر افتادن،ناچاری

کلا همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری بود 

یاد ایام گذشته

جالب بود که پسوردش یادم بود.پس اونقدرا هم پیر نشدم

عشق

از رفتنت آغاز شد.


{علیرضا روشن}